تبليغاتX
روز نوشته های یک بی نام
گاهی برای خودم می‌نویسم، گاهی برای هیچ کس
همه چيز بهم ريخته! تازه داريم مي فهميم كه توي روز روشن چه كلاه گشادي سرمون گذاشتن. :|

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط بی نام 

لباسایی که دیگه چروک نمیشن. مثل کفشایی که هیچوقت خاکی نمیشن. برام خیلی نفرت انگیزه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط بی نام 

زیاد به شانس اعتقاد ندارم اما به اینکه عدد ۷۳۶ داره برام بدشانسی می یاره دارم باور پیدا میکنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط بی نام 

فکرش را هم نمی کردم که انقدر خاطره انگیز باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط بی نام 

به نام مادر كه از او حرف زدن و حرف نزدن را آموختم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط بی نام 

ایستاده ام بر فراز اتفاقی که نمی افتد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط بی نام 

چند روز میام تهران. و به احتمال زیاد از اونجا به چابهار میرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط بی نام 

به یادم که می افتید دلم برای فاحشه ها می سوزد که چه آسان بد نام شده اند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط بی نام 

دست هايتان به خاك آلوده باد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط بی نام 

گفتم سیگار داری ... گفت : می کشی ... گفتم : نه تو بکش که طاقت حرفهایم را داشته باشی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط بی نام  |