بعضی از مردها موجودات خیلی جالبی هستند. حتی جالبتر و مفرحتر از کل زنها! آقای "ب" کامپیوترش رو برای تعمیر به شرکت آورده. من هم طبق معمول سرکی به کامپیوترش کشیدم تا اینکه به عکس های سفر به ترکیهی آقای "ب" و خانومش رسیدم! عکسی نظرم رو جلب کرد که در اون خانوم آقای ب یک لباس ضخیم صورتی با یک کلاه صورتی پشمی مانند پوشیده بود و در حال حمام آفتاب کنار استخر بود و کاملن معلوم بود که اون لباس مضحک رو به اصرار شوهر با غیرتش به تن کرده... و عکسی هم از آقای "ب" که با دختران و زنان بیکنی پوش و عریان عکس یادگاری انداخته بود!
توضیح : ما هم مثل دکترها محرم مردم هستیم! چون برای ارسال هارد
دیسک مشتری به گارانتی و تعمیر نیاز به بک آپ گیری از اطلاعات و حذف آنها داریم. بنابراین اطلاعات را روی دیویدی های 16GB کپی و به مشتری تحویل می
دهیم. و یا گاهی برای برگرداندن اطلاعات حذف شده دست به کارهای تخصصی می زنیم! که در این میان به ناچار دیدن تصاویر و اطلاعات شخصی امری ناگذیر می باشد که حتمن با رضایت مشتری و گاه در حضور ایشان می باشد.
پ.ن : امروز قرار شد برای صنف وانت داران یک برنامه بنویسم !!
+ نوشته شده در
88/08/29ساعت 22  توسط بی نام
|
من چرا خودم رو انقدر پایین آوردم که مجبور باشم بفهمونم که من هم گاهی نیاز دارم تا آدمهایی مثل تو من رو کمی بفهمن ؟!
+ نوشته شده در
88/08/27ساعت 15  توسط بی نام
|
خونهی مجردی ما! لیوانهای تا به تا، شب زنده داری ها، صبح دیر بیدار شدنهاش، ناهار های برنج سیب زمینیش، صبحانه های نون و پنیریش، شوخی های مسخره، تقسیم کار نا عادلانه، سیگار کشیدنهای شبانه، آت و آشغال های خونه،... همه ی اینها یک طرف و 18 هر ماه که کلی سرباز می یاد برای زندانها... اولتیماتوم دادن به آشخورها، آشنا شدن با آدمهای جدید... یکی لوتی و با معرفت، یکی شوخ و شر، یکی جدی و عصبی، یکی شاعر و نویسنده، یکی عاشق شکست خورده، یکی ساده و صادق، یکی دهن لق و خالی بند، باور کردنی نیست اینجا هر روز با یک چیز تازه آشنا می شم، شاید بخاطر همینه که هنوزم که هنوزه نتونستم درک کاملی از موقعیتم بدست بیارم... دروغ چرا... اینجا رو کمی دوست دارم! تصویر بزرگتر
+ نوشته شده در
88/08/23ساعت 21  توسط بی نام
|
نفرین بر فریبندگی خیالات که باری اند بر دوش خرد ...
+ نوشته شده در
88/08/22ساعت 0  توسط بی نام
|
اینروزها مشکلات و سروکله زدن با آدمهای مهمل غمگینم کرده. صبر ... صبر ... همین پسر. فقط همین!
+ نوشته شده در
88/08/21ساعت 23  توسط بی نام
|
دیروز برای بهناز و احمد 3 ساعت حرف زدم و مشکلات رو به ساده ترین شکل بیان کردم تا آنکه هر دو قبول کرداند اشتباه از هر دویشان بوده ... خنده دار است! حالا وقتی خودم به یک مشکل بر خورده ام و می خواهم فکری برایش بکنم چیزی در سرم می گوید the hardware not found !
+ نوشته شده در
88/08/21ساعت 21  توسط بی نام
|
یعنی دوباره گند زدم ! یعنی دوباره یک کار ناشیانه. قبل از نصب ویندوز ۷ نخواستم از برنامه های که نوشتم روی هارد پورتابل بک آپ بگیرم! نتیجهاش این شد که نمیدونم چی چی شد که نه ویندوز نصب شد و هم تمام اطلاعاتم پرید! جالب اینه که همیشه توی این جور مواقع اطرافیانم بیشتر از خود من ناراحت و عصبی میشن. الان مهندس "آ" و آقای "و" دوست دارند منو تیکه تیکه بکنن! دفعه پیش وقتی از برنامه آموزش و پرورش بک آپ نگرفته بودم و برنامه دود شد و رفت هوا داداش علی۴ روز حالی داشت بس دیدنی!
پ.ن : تو چی هستی که لحظه های بی تو بودن مثل لحظهای با تو بودنه ؟
+ نوشته شده در
88/08/19ساعت 18  توسط بی نام
|
حقیقت اینه که من تا الان یک بازنده بودم ... یک بازنده ی به تمام معنا !
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت 12  توسط بی نام
|
آدمها دو دسته اند : یا مثل منن یا مثل تو ...
+ نوشته شده در
88/08/14ساعت 20  توسط بی نام
پنج شنبه ها کار چندانی ندارم. آقای "و" با اینکه زن و 2 تا دختر داره امروز از صبح با دوست دخترش اس ام اس بازی می کرد و حرف می زد! ساعت 12 بود که فکر میکنم با دختره دعواش شد که زنگ زد برای منت کشی! من هم که تا حالا منت کشیه یک مرد 40 ساله رو ندیده بودم تا خودآگاه خندهام گرفت و با وضع تابلویی اتاق رو ترک کردم! بیچاره آقای "و" فکر می کنم دیگه هیچ وقت پیش من با دوست دختراش حرف نزنه!
+ نوشته شده در
88/08/14ساعت 20  توسط بی نام
|
از دیروز که کمی استرس کاری داشتم باز کمی پلکم می پره! این یادگاریه پدرمه! امروز صبح باز مثل همیشه دیر از خواب بیدار شدم و باز هم مثل همیشه با بی علاقه گی رفتم به اداره. از در خونه که اومدم بیرون دیدم آقای ح (واحد بازرسی اداره) منتظره منه. رفتیم اداره تا به کامپیوترش برسم! ساعت 10 که شد کارمند ها یکی یکی رفتن بیرون تا در راهپیمایی شرکت کنن. پس! به بهانه ی راهپیمایی آقای ح رو پیچاندم! رفتم توی خیابون بین کارمندها! اتابک رو دیدم... دو تایی به بهانه خرید کامپیوترهای اداره کارمندها رو پیچاندیم! به پیشنهاد من زنگ زدیم به شرکت کامپیوتری و آن را هم پیچاندیم! به سرمان زد که بریم و یک قلیونی بزنیم! اما توی راه نمی دونم چی شد که زنگ زدم به داداشم و اتابک رو پیچاندم! برگشتم اداره و مهندس آ را پیچاندم ! ...
+ نوشته شده در
88/08/13ساعت 16  توسط بی نام
در راه آزادی جز زنجیر هایمان چیزی برای ازدست دادن نداریم!
+ نوشته شده در
88/08/13ساعت 15  توسط بی نام
|
امروز که توی زندان خ داشتیم دوربینهای مدار بسته رو تنظیم میکردیم، یکی از زندانیها که معلوم بود بد جوری معتاده گیر داده بود که "من فکر من کنم این دوربین خرابه ؟!" (میخواست از من جواب مثبت رو بگیره تا شب منقل و بافور و... !)... از آقای ص میپرسم جرم این مرد چیه؟ می گه کارمند بانک ... هست.ازش 120 گرم هروئین گرفتن. احتمالن براش حبس ابد میبرن! شانس آورد که چند گرم بیشتر نبود! چون مجازاتش اعدام میشد!
پ.ن : اووف چه رعد و برقی!
+ نوشته شده در
88/08/09ساعت 19  توسط بی نام
|
اگه حرفهای دیدنی رو بگی نتیجه اش می شه یک چیزی مثل این! تحویل بگیر! ... کلم !
+ نوشته شده در
88/08/09ساعت 3  توسط بی نام
|
بهترین گزینه بود وقتی دلم تنگ می شد ---> 217219155132
پ.ن : بهترین که نه ... ولی خوب !
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت 22  توسط بی نام
دو هفتهای میشه که موبایم خاموشه. آرامش فوق العادهای پیدا کردم. اگه میدونستم که این آرامش رو بدست میارم از اول به جای موبایل یه IPOD میخریدم! شاید بهتر باشه کمی از دید آدمها خارج بشم و تنها باشم... شاید اینطوری فکر میکنم کسی هست که همیشه منتظرمه! هه هه هه! دیوونه ...
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت 22  توسط بی نام
من هیچ وقت نفهمیدم! وقتی روز شهادته و عزاست یک مداحی رو میارن و یک شعری می خونن و عده ای توی سرشون می زنن و گریه می کنن... وقتی هم که روز میلاده و عیده باز هم همون مداح رو میارن و همون شعر رو میخونن و همون مردم هم دست میزنن و مثلن شادی میکنن!!
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت 21  توسط بی نام
|
این همه راه که شروع ميشود از آدم، يك روز هم ميرسد كه جايي به پايان ميرسد، باورش داشته باشي يا نه فقط سخت و آسانش دست توست.
+ نوشته شده در
88/08/03ساعت 19  توسط بی نام
|
از وقتی یادم مییاد توی کارم تیپ و ژست آدمهای فنی و همه فن حریف ٍ خاکی رو داشتم! حالا بعد از تغییر موقعیت کاریم باز هم این ژستم رو حفظ کرده ام! حالا فکر کن توی یک اداره من با این ژست... اوووف... برام لذت بخشه!
+ نوشته شده در
88/08/01ساعت 19  توسط بی نام
|